Sunday, December 11, 2005

براي نازننين دختر همكار از دست رفته

هنوز باورم نمي شه.چهره خونسرد و اغلب خندان اقاي كربلايي احمد انگار هنوز هر روز توي تحريريه هست. همه به خاطر اين خونسردي تحسين و گاه باش شوخي مي كردن. مي گفتن تو انگار هيچ غمي تو اين دنيا نداري. چند بار دخترش رو كه شيرين تر از همه دختراي 4 ساله دنيا بود با خودش اورد روزنامه. صورت خندون و شيطونش يك هفتست كه از جلوي چشام نمي ره. من عاشق بابامم.اونم حتما عاشق باباش بوده.خدايا يه كاري كن پرنيان نازنين اقاي كربلايي احمداز غصه دلش نتركه.

Sunday, December 04, 2005

......

ديشب فيلم دايره جعفر پناهي رو ديدم. هنوز صداي زجه هاي اون زن موقع وضع حمل و صداي حزن انگيز مادرش وقتي فهميد نوزاد دخترش دختره ، تو گوشمه. عروسي نوه اوناسيس امروز تيتر اول اخبار سايت هاي خارجي بود. قهرمان اسب سواري برزيل دو سال پيش اين دختر پولدار رو كه الان 20 سالشه تو اكادمي اسب سواري مي بينه و زن خودش رو رها مي كنه و توي يك مراسم مجلل با اين دختر ازدواج مي كنه.
دارم يه مطلب درباره زنان بمب گذار انتحاري ترجمه مي كنم.

Friday, November 18, 2005

يه فيلم فوق العاده

اينجا رو حتما ببينيد بعد با هم بحث كنيد.

Tuesday, November 15, 2005

شمع اخر

چهار شمع در اتاقي روشن بود و مي سوخت. شمع اول خود را صلح معرفي كرد و گفت : دنيا پر از جنگ و خونريزي شده و ديگر كسي به فكر صلح نيست. پس من ديگر نمي توانم روشن بمانم. اين را گفت و خاموش شد. شمع بعدي خود را ايمان معرفي كرد و گفت ديگر كسي را با ايمان كاري نيست . درون و معنويت مفهوم خود را از دست داده است. پس من هم ديگر كاري در اين دنيا ندارم، و خاموش شد. شمع سوم خود را عشق خواند و گفت: انسان ها ديگر با عشق زندگي نمي كنند و حتي از نزديكترين افراد به خودشان غافل هستند. پس ديگر براي چه من باقي بمانم. اين را گفت و خاموش شد. در اين لحظه پسر بچه اي وارد اتاق شد و با ديدن سه شمع خاموش گريه سر داد و گفت : چرا اين شمع ها كه بايد روشن باشند و بسوزند خاموش شده اند. شمع چهارم گفت : گريه نكن. من اميد هستم. تا وقتي كه من باشم حتي اگر ان سه شمع ديگرهم نباشند جاي نگراني وجود ندارد. من كه باشم با از دست رفتن ان سه شمع صلح و عشق و ايمان ، باز هم مي توان هر سه را احيا كرد. پسر بچه با شمع چهارم يعني شمع اميد ، سه شمع خاموش شده را دوباره روشن كرد.

Saturday, November 05, 2005

رسوايي مردان رييس جمهور

اين كلمه رسوايي اگرچه از اون معادل هاي ترجمه اي كه من خيلي دوسش دارم اما انقدر در اين سال ها استفاده شده كه ديگه حال ادم رو به هم مي زنه. اين روزا هم را به را از اين كلمه براي استكبار جهاني ! استفاده مي شه. امروز يه مطلب دارم در همشهري كه خودم از خوندنش لذت بردم. يادداشتش رو هم خودم نوشتم و همينجا از خوانندگان به خاطر به كار بردن واژه رسوايي پوزش مي خواهم! اما يك نكته مي خوام به اين مطلب اضافه كنم كه اگر به مطلب چاپ شدم اضافه كي كردم احتمالا چاپ نمي شد. در امريكا و اروپا يك نهادي به نام دستگاه قضايي مستقل وجود دارد كه اگر رييس جمهور هم خطا كند اين نهاد به راحتي او را بازخواست مي كند.

Wednesday, November 02, 2005

هيجان براي روزهاي نا معلوم

گاهي وقتا مثل اين روزاي عجيب كه تازه شروع شده و حس هيجان و عدم اطميناني و كمي ترديد رو با هم تو خودش داره ، فكراي مختلفي هم مياد تو سرم. اينكه مي گن قسمت ادما يه جايي نوشته شده و اونا طبق همون برنامه نوشته شده جلو مي رن از اون حرفايي بود كه قبلا توجهي بهش نمي كردم.اما الان كم كم داره ذهنم مشغول مي كنه. كاش ادم حداقل تا يك گام جلوترش رو مي دونست.يعني يك پاراگراف از اون قسمت نوشته شده رو زودتر از اجراش روي صحنه مي فهميد. نه به خاطر اينكه اشتباه نكنه .چون حتي در اين صورت هم ادم مي تونه اشتباه كنه.فقط به خاطر اين ترديد لعنتي.فقط به خاطر اينكه پايي كه بلند كرده با لرزش كمتري بزاره زمين.

از اين كه ماه رمضون داره تموم مي شه خوشحال نيستم.

Saturday, October 29, 2005

روزهاي خوب ما

روزهاي خوب ما هم بالاخره داره مي رسه.